تولدت مبارک ندای بهار...

بسم الله الرحمن الرحیم..
مینویسم برای هدیه بهار...برای دختر بهار...برای ندای بهار..
ندا جانم:
فاصله مجالم نداد تا تولدت را با دریا جشن بگیرم...ندای بهار فاصله مجالم نداد که تولدت مبارک را برایت فریاد بزنم و باغی از بادبادکهای صورتی را با تزیین شاپرکهای رنگین بال برایت نقاشی کنم...
ندای خوبی ها در همه ی نبودنهایی که همه اش را گردن فاصله انداختم قلمم همیشه پشتوانه ای بود که خیالم را راحت میکرد که حداقل بتوانم برایت هرچند ناتوان اما مختصر و بی آلایش بنویسم...
نیمه های شب است و یکباره دلم خواست بنویسم خوب که فکر کردم دیدم بهترین و نزدیکترین بهانه ی دل تویی...تویی که مهربان آمدی و بردل نشستی و جای پایت را محکم حک کردی و رفتی...زود رفتی اما خط بطلانی بودی برای گفته های آنهایی که گفتند از دل برود هر آنکه از دیده رود....خوب که فکر میکنم انگار باتو همه چیز متفاوت میشود...
بهار باتو رویایی میشود و شکوفه های صورتی یادت را پررنگتر میکنند...عطر گلهای بهاری دلم را سوار بر کلک خیال میکند و راهی دیار لبخندهای تو میشوم...
تولدت مبارک را بر قلمم حک میکنم تا نوشته هایم محکم به نسیم خنک بهاری بچسپند و بسوی تو سفر آغاز کنند....
بودنت برایم مثل لذت تماشای نشستن رنگین کمان بر سقف آبی آسمان بعد از باران های لطیف بهاریست...بودنت همیشه و همه جا تداعی بهار است...ندای بهار...حقا که بهار تنها فصلی بود که لیاقت پهن کردن فرش قرمز برای قدم برداشتن چشمهای تازه گشوده ات را داشت...حقا که باری تعالی مثل همیشه خوبه خوبه خوب آفرید....

آغازت را جشن میگیرم با یاد لبخندهای پرشور و شوق و مهربانی های سرشارت....آغازت را جشن میگیرم تا فراموش نکنم تو هم از همان اتفاق های خوب زندگی ام بودی که برای کمتر کسی پیش میآید...
مینویسم تا سالروزت برای دلم نقطه شور انگیزی بهاری باشد...نقطه ای که با آمدنت به این دنیا به اوج زیبایی و لطافت رسید...نقطه ای که اگر خدا نبود خلق نمیشد....
ندای بهار نگاههای پرمعنا و پر شور و شوقت را هر گز از یاد نخواهم برد..نگاهای مهربانی که آدم را میبرد به دنیای بهترین های زندگی.هرچند کم بود لحظاتی که میهمان چشمان زیبا و نگاه گویایت بودم اما در همان اندک زمان خوب از برش کردم .
ندای سبزم ماهیهای سرخ حوضچه ی دوستیمان هر روز بیشتر میشوند و کم کم حوضچه دارد کوچک میشود دلم میخواد هر چه زودتر ببینمت تا حوضچه را با نیلوفرهای آبی تزیین کنم و به دفترچه خاطرات دوستانه مان سنجاق کنم و برای ماهیها بستر بزرگتری بگشایم...
معمار بهاری همیشه برای نصیحت های معمارانه ات گوش هایم تیز است.آرزو میکنم هرگز از معمارانه هایت بی نصیب نمانم و همیشه بتوانم تنها شاگرد ایمیلی مکتب معماری ات باشم...
ندای شیطنتهای کودکانه ام با اینکه 6 سال خورشیدی از من بزرگتری هرگز کودکانه هایم کنارت احساس غربت نکردند و همیشه زبان شیرینت آوای آرامی بود برای بازیگوشیهایم...
ندای نامه های شبانه ام با اینکه امروزه روز دیگر نامه نوشتن از رسوم ما خط خورده اما تو برایم دوست آشنای از راه دوری بودی که همیشه نامه اینترنتی نوشتن برایت شوق دارد و باز کردن نامه هایت شوقی افزون...
دوست جلوه های ویژه ی زندگی هرگز کتاب خواندن های تک نفره ات را روی صندلی های زرد دانشگاه فراموش نمیکنم و هر وقت زیادی دلتنگت میشوم به میهمانی همان صندلی یادگاری میروم و پی تو میگردم....
ندای غصه های ناگهانی ام هرگز گرمای دستانت روی شانه هایم را که در سوگ مهربان عمویم دلگرمی ام بودند از خاطر نخواهم برد ومیدانم که تلخی آن خاطره را با بودنت بهتر هضم کردم...
ندای خنده های از ته دل همیشه شادی ام با خندیدن های از ته دل تو دوچندان میشود و چشمانم را میبندم و آرزو میکنم که بار دیگرخنده هایمان دیداری باشد نه فقط شنیداری...
ندای گفتگوهای طولانی تقصیر من نیست تقصیر خوبی های بیکران توست که زبان نمیتواند مختصرشان کند....
عزیزم...دوست جونم ...ندای عشقالو :
اکنون که بر بهاری تازه از زندگی ات قدم میگذاری برایت آرزو دارم :
همیشه خدا برایت باشد
خنده میهمان همیشگی لبانت باشد
غصه از حوالی دلت رد نشود
مادر و پدرت ،شمع های همیشه تابان بر چهار فصل زندگی ات باشند
زمین موفقیتهایت هر روز سبزتر از دیروز باشد
ستاره های آسمان آرزوهایت همیشه بدرخشند
سلامت و تندرست باشی
و برای من بهارانه باشی...
تولدت هزاران بار مبارک
باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امروز اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم
تولدت مبارک










