تبليغاتX
قلم-کاغذ-من

قلم-کاغذ-من

نوشته هاي گاه و بيگاه من و قلم كوچكم

تولدت مبارک ندای بهار...


http://www.up.shadfa.com/images/h067mx8vtxkd30in6ut.gif




بسم الله الرحمن الرحیم..

مینویسم برای هدیه بهار...برای دختر بهار...برای ندای بهار..

ندا جانم:

فاصله مجالم نداد تا تولدت را با دریا جشن بگیرم...ندای بهار فاصله مجالم نداد که تولدت مبارک را برایت فریاد بزنم و باغی از بادبادکهای صورتی را با تزیین شاپرکهای رنگین بال برایت نقاشی کنم...

ندای خوبی ها در همه ی نبودنهایی که همه اش را گردن فاصله انداختم قلمم همیشه پشتوانه ای بود که خیالم را راحت میکرد که حداقل بتوانم برایت هرچند ناتوان اما مختصر و بی آلایش بنویسم...

نیمه های شب است و یکباره دلم خواست بنویسم خوب که فکر کردم دیدم بهترین و نزدیکترین بهانه ی دل تویی...تویی که مهربان آمدی و بردل نشستی و جای پایت را محکم حک کردی و رفتی...زود رفتی اما خط بطلانی بودی برای گفته های آنهایی که گفتند از دل برود هر آنکه از دیده رود....خوب که فکر میکنم انگار باتو همه چیز متفاوت میشود...

بهار باتو رویایی میشود و شکوفه های صورتی یادت را پررنگتر میکنند...عطر گلهای بهاری دلم را سوار بر کلک خیال میکند و راهی دیار لبخندهای تو میشوم...

تولدت مبارک را بر قلمم حک میکنم تا نوشته هایم محکم به نسیم خنک بهاری بچسپند و بسوی تو سفر آغاز کنند....

بودنت برایم مثل لذت تماشای نشستن رنگین کمان بر سقف آبی آسمان بعد از باران های لطیف بهاریست...بودنت همیشه و همه جا تداعی بهار است...ندای بهار...حقا که بهار تنها فصلی بود که لیاقت پهن کردن فرش قرمز برای قدم برداشتن چشمهای تازه گشوده ات را داشت...حقا که باری تعالی مثل همیشه خوبه خوبه خوب آفرید....


http://www.my.1pars.com/uploads/13179035412.jpg


آغازت را جشن میگیرم با یاد لبخندهای پرشور و شوق و مهربانی های سرشارت....آغازت را جشن میگیرم تا فراموش نکنم تو هم از همان اتفاق های خوب زندگی ام بودی که برای کمتر کسی پیش میآید...

مینویسم تا سالروزت برای دلم نقطه شور انگیزی بهاری باشد...نقطه ای که با آمدنت به این دنیا به اوج زیبایی و لطافت رسید...نقطه ای که اگر خدا نبود خلق نمیشد....

ندای بهار نگاههای پرمعنا و پر شور و شوقت را هر گز از یاد نخواهم برد..نگاهای مهربانی که آدم را میبرد به دنیای بهترین های زندگی.هرچند کم بود لحظاتی که میهمان چشمان زیبا و نگاه گویایت بودم اما در همان اندک زمان خوب از برش کردم .

ندای سبزم ماهیهای سرخ حوضچه ی دوستیمان هر روز بیشتر میشوند و کم کم حوضچه دارد کوچک میشود دلم میخواد هر چه زودتر ببینمت تا حوضچه را با نیلوفرهای آبی تزیین کنم و به دفترچه خاطرات دوستانه مان سنجاق کنم و برای ماهیها بستر بزرگتری بگشایم...

معمار بهاری همیشه برای نصیحت های معمارانه ات گوش هایم تیز است.آرزو میکنم هرگز از معمارانه هایت بی نصیب نمانم و همیشه بتوانم تنها شاگرد ایمیلی مکتب معماری ات باشم...

ندای شیطنتهای کودکانه ام با اینکه  6 سال خورشیدی از من بزرگتری هرگز کودکانه هایم کنارت احساس غربت نکردند و همیشه زبان شیرینت آوای آرامی بود برای بازیگوشیهایم...

ندای نامه های شبانه ام با اینکه امروزه روز دیگر نامه نوشتن از رسوم ما خط خورده اما تو برایم دوست آشنای از راه دوری بودی که همیشه نامه اینترنتی نوشتن برایت شوق دارد و باز کردن نامه هایت شوقی افزون...

دوست جلوه های ویژه ی زندگی هرگز کتاب خواندن های تک نفره ات را روی صندلی های زرد دانشگاه فراموش نمیکنم و هر وقت زیادی دلتنگت میشوم به میهمانی همان صندلی یادگاری میروم و پی تو میگردم....

ندای غصه های ناگهانی ام هرگز گرمای دستانت روی شانه هایم را که در سوگ مهربان عمویم دلگرمی ام بودند از خاطر نخواهم برد ومیدانم که تلخی آن خاطره را با بودنت بهتر هضم کردم...

ندای خنده های از ته دل همیشه شادی ام با خندیدن های از ته دل تو دوچندان میشود و چشمانم را میبندم و آرزو میکنم که بار دیگرخنده هایمان دیداری باشد نه فقط شنیداری...

ندای گفتگوهای طولانی تقصیر من نیست تقصیر خوبی های بیکران توست که زبان نمیتواند مختصرشان کند....

عزیزم...دوست جونم ...ندای عشقالو :

اکنون که بر بهاری تازه از زندگی ات قدم میگذاری برایت آرزو دارم :

همیشه خدا برایت باشد

خنده میهمان همیشگی لبانت باشد

غصه از حوالی دلت رد نشود

مادر و پدرت ،شمع های همیشه تابان بر چهار فصل زندگی ات باشند

زمین موفقیتهایت هر روز سبزتر از دیروز باشد

ستاره های آسمان آرزوهایت همیشه بدرخشند

سلامت و تندرست باشی

و برای من بهارانه باشی...

تولدت هزاران بار مبارک

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امروز اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

تولدت مبارک




[ 91/02/28 ] [ 11:16 ] [ فائزه ] [ ]


روزی برای آغاز...



http://upload.iranvij.ir/images_mordad/p7uzu4cfhppzkc5ul65r.jpg





سلام

امروز بیست و پنجمین روز از اردیبهشت سال 1391 باز هم آغازی دیگر...


اینم پیام قشنگ خواهر جونم که دیدم بهترین گزینه ست:


تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توستتقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی ،از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن خالق تو را شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو،زنجیر را باور نکن...



هر سال جشن تولدم که میشه یه حس خوب میاد سراغم امسالم همینطور بود همیشه از اینکه یه سال بزرگتر شدم غمگین میدم اما امسال خیلی خوشحالم...

پی نوشت: مرسی از همه ی دوستام که بیادم بودن امیدوارم بتونم برای جشن تولداتون جبران کنم...

[ 91/02/25 ] [ 10:43 ] [ فائزه ] [ ]


...


و رفت تا لب هيچ

 و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
 كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
 براي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم....

[ 91/02/06 ] [ 13:6 ] [ فائزه ] [ ]


خستگی با یک روز بد...

خدایا صدامونو میشنوی؟؟ بعد از گذشت یک ماه از سال جدید.....خسته شدم


http://photos.photosig.com/photos/34/50/1475034-8e711d7f8cb4544d.jpg





بدون مقدمه شروع کردن برای حال دلم بهتر است...امروز از آن روزهایی بود که شب قبلش به خاطر طراحی این ویلای لعنتی(طرح 1) آ« هم درس 5واحدی کلافه و نالان حدودا ساعت 5خوابیدم و صبح زود هم طرفهای 6 باید بیدار میشدم تا برای بن کتاب جلوی بانک صادرات در صف بایستم...خدایی از آن روزهای پر دردسر و اعصاب خورد کن بود...

خودم هم که همینطوری از دندنه چپ بیدار شده بودم  و حوصله هیچ کس حتی خودم را هم نداشتم...تازه گذشته از آن از ساعت 10 صبح تا 6 هم کلاس داشتم...

وقتی برگشتم احساس کردم تنها چیزی که میتواند آرامشم را اندکی باز گرداند همین نوشتن است...تا بقول آن دوست عزیزم از صف مردگان خارج شوم...

سرو صدای بچه ها آنقدر روی اعصابم میخ میکوبد که از جو نا آرام و نمیدانم واقعا چرا انقدر بیقرار اتاق به هدفون ها و یک آهنگ آرام و همین دکمه های بیجان کیبورد پناه آوردم...

روز خوبی نداشتم تلقین نیست واقعا روز خوبی نبود دلم میخواهد زودتر بخوابم و فردا شود نمیدانم چرا انقدر احساس میکنم که در گوشهایم یک شلوغی عجیب برپاست...خواب خوب است اما وقتی که فردایش از 8ساعت پیوسته کلاس طرح نداشته باشم و بعد از آن هم کلاس مجبور نباشم با کلی خستگی سر کلاس زبانم حاضر شوم...و تازه آنش به کنار کلی کار و درس و مشق برای فردا نداشته باشم...ماکتم...پرسپکتیوها...طراحی نما...

گمانم ادامه ندهم بهتر باشد...

خسته ام...خیلی.....ماماااااااااااااااان دلم خیلی برات تنگ شده...



اینم فال امروزم:

ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود   وين بحث با ثلاثه غساله می‌رود
می ده که نوعروس چمن حد حسن يافت   کار اين زمان ز صنعت دلاله می‌رود
شکرشکن شوند همه طوطيان هند   زين قند پارسی که به بنگاله می‌رود
طی مکان ببين و زمان در سلوک شعر   کاين طفل يک شبه ره يک ساله می‌رود
آن چشم جادوانه عابدفريب بين   کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود
از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز   مکاره می‌نشيند و محتاله می‌رود
باد بهار می‌وزد از گلستان شاه   و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين   غافل مشو که کار تو از ناله می‌رو


پی عکس نوشت:عکس این پستمو خیلی دوست دارم چون همشون دارن خدا رو صدا میزنن که روزیشون رو برسونه....

[ 91/02/02 ] [ 18:51 ] [ فائزه ] [ ]


عصر یک روز بهاری...



The image “http://awiar.persiangig.com/Mahidarham/All%20Posts/061/1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.




در یک عصر بهاری وقتی بازهم دلم و فصل آغازم مرا بی تاب قدم زدن کرد بلند شدم و کتونی هایم را که خیلی دوستشان دارم پاکردم و کوله بستم و دوربین عکاسیم را برداشتم تا اندکی با قدم زدن در شهر به بهانه های دلم پاسخ بدهم...

صدای عمو خسرو در گوشم و زمزمه های آشنایش کمی آرامترم میکند،یادم میرود دلتنگ شدم و باعث میشود کمتر به روی خودم بیاورم که چقدر دلم گرفته...

همیشه بدون مقصد رفتن را دوست داشتم و همیشه به جاهای خوبی رسیدم...همچنان که پستی و بلندی های شهر را میپیمودم و عکس میگرفتم و عمو خسرو سهراب را در گوشم زمزمه میکرد:

صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه میشویند...

قدمهایم را میشمردم و به مردم شهر نگاه میکردم که هرکس چهره اش نشان میدهد که چقدر دغدغه دارد...

پیرمردی خسته با دستهای پینه بسته ...

کودکی که مادرش دستش را میکشد و او گریه میکند...

دختری که روسری اش از روبرو معلوم نیست شاید آن عقب تر ها باشد...

پسری که یقه پیراهنش را تا آخرین دکمه بسته...

آنطرفتر پیرزنی روی صندلی پارک کتاب میخواند...

کمی اینطرف تر مرن جوانی در پیاده رو نشسته و خودکارهای رنگی میفروشد به گفته خودش شاید روزی 5تا...

آنسوی خیابان جلوی عابر بانک بر سر پول دعواست...

ایستگاه خط واحد پر است از آدمهای جور واجور اما اتوبوس جا ندارد...

اینور تر دامادی عروسش را از آرایشگاه می آورد...

بالاتر مادربزرگی روی پله های جلوی درب خانه اش به تماشای خیابان نشسته و به عصایش تکیه کرده..

اینورتر بستنی قیفی کودکی روی لباسش میریزد و ماردش دعوایش میکند...

آنسو مرد جوانی سیگار به دست گوشه ای افتاده ..

دختر جوانی با عصایی سفید رنگ مسیر را میابد...

و بالاخره صدای بلند موزیک ماشین پسر جوانی مرا به خودم آورد....آنقدر صدایش بلند بود که نوای آرام بخش زمزمه ی عموخسرو را درنوردید و پرده گوشم را لرزاند...

پله هارا یکی یکی بالا میرفتم تا بالاخره به بام سنندج رسیدم از آن بالا اندکی شهر را نگاه کردم و نفس عمیق کشیدم...غروب دل انگیزی بود...

به خاطر اینکه همه جا قانون هست و من باز هم مجبور بودم ساعت 9 خوابگاه باشم زیاد آن بالاها نماندم و به سرعت راه برگشت را پیش گرفتم..

در مسیر بازگشت وقتی از کنار گلفروشی میگذشتم دلم بهانه گلدان لانه را گرفت و منم که نمیخواستم بهانه اش را پاسخ ندهم رفتم و برای خودم یک گلدان کوچک خریدم که یک لاله سرخابی درون آن نشسته بود...

درمسیر برایش حرف میزدم و با هم کلی شاد بودیم و توانستیم سر وقت به خوابگاه بازگردیم...

در آخرهای مسیر باز هم زمزمه و طنین صدای خسرو شکیبایی عزیز(روحش شاد و یادش گرامی) آرامش را برایم به ارمغان می آورد:

صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت

طراوت روی آجر هاست، روی استخوان روز

چه می خواهیم؟

بخار فصل گرد واژه های ماست

دهان گلخانه ی فکر است

سفر هایی تو را در کوچه هاشان خواب میبینند

تو را در قریه هایی دور مرغانی به هم تبریک می گویند

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست،

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند

که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

....

....

....



پی نوشت :اسم لاله کوچکم را نازگل گذاشتم و دردانه اتاق شد

پی عکس نوشت:عکس پروفایلم هم از خودم و گلمه وقتی تو راه برگشت رفتیم من بستنی خوردم از یکی از مشتر یها خواهش کردم از من و گلدونم یه عکس بگیره دستش درد نکنه خدایی خوب گرفت..

پی موزیک نوشت:این موزیک لایت هم تقدیم به همه ی بهار دوستان...

[ 91/01/19 ] [ 19:21 ] [ فائزه ] [ ]


پایان بیادماندنی تعطیلات...

بنام خدایی که اگر نبود ، نبودیم

آخرین روزهای تعطیلات نوروزی 91 هم رو به پایان است و باز شروع روزهای شیرین و تلخ زندگی و شروعی جدید تر از امسال.امیدوارم همه ی روزهایی که در پیش داریم برایمان خاطره ای شوند بیادماندنی خوب و بدش را که نمیتوانیم معلوم کنیم اما میشود بیادماندنی باشند.

91 برایم خوب آغاز شد شاید به قولی بهتر از چندسال اخیر نمیدانم اما احساس کردم بزرگتر شدم و یکسالی را که بر تقویم زندگی ام گذشت با تمام وجود لمس کردم امیدوارم که اتفاقات خوب که برایم عیدی های واقعی بودند باز هم تکرار شوند.

چون میخواهم بروم باید بنویسم و نوشته اینبارم شاید بتواند تلنگری برای امسالمان باشد.

دوازدهم فروردین را برای دل خودمان و بچه های خوب بهزیستی با آنها بودیم و باهم جشن گرفتیم کلاه بوقی داشتیم و بادکنک بازی کردیم تا بدانیم و بدانند که از جنس هم هستیم تا باور کنیم و باور کنند که ما باهم شاد شادیم تا بدانند که ما میتوانیم با آنها بچگی کنیم و کودکانه هایمان را تکرار کنیم و آنها باور کنند که میتوانند با ما بزرگ شوند...خواستیم بدانیم که تنها نیستیم و تنها نیستند.

و ثابت کنیم که بچه های ما توانایی هایشان بیش از آن چیزی ست که مردم میبینند و باورهایشان را بر کتیبه های سنگی بنویسیم تا ماندگار شوند.

بچه هایی با احساساتی نازکتر از برگ گل و اندیشه هایی توانا که تا نبینیم نمیدانیم...بچه هایی که کاش قدرشان را میدانستیم و میدانستند...

دوازدهم برایم ماندگار بود زیبا اما دلگیر ،با شادیهایشان شادی کردیم اما میدیدم که لبخندشان از جنس لبخند ما نیست و معصومیت نگاهشان برایم عجیب بود.مهربانیشان برایم دوست داشتنی و محبت هایشان یکسره به قلبم نفوذ میکرد..

وقتی کنارشان بودم و دستانشان را آرام میفشردم و یا در آغوشم میبوسیدمشان میدیدم که چقدر برایشان این احساسات آشناست و درد میکشیدم از دردهای روزگار...

با خودم فکر میکردم که من و ماها روزی چندبار آغوش گرم مادرمان را تجربه میکنیم و روزی چندبار صدا میزنیم بابا ؟..چند روز که در خوابگاه میمانیم چه بر سر دلمان می آید؟..اگر مادر نباشد چه میکنیم؟ چقدر به شنیدن صدای آرامش وابسته ایم؟ چقدر به وجود محکم پدر مینازیم؟چقدر قدر خانه مادربزرگ را میدانیم؟ چقدر خدا در لحظه هایمان جاریست تا قدر بدانیم همه اینها را؟

با خود می اندیشیدم که بچگیهایم به دور از مادر و پدر چه داشته؟ شکستن پیله و پروانه شدنم را چقدر مدیون دستان زحمتکش پدر و خاطر آرام مادرم؟

به خود آمدم که من کجا و او که در آغوشم کجا...من چه دارم و او چه...با خود اندیشیدم که ما برایشان چه کرده ایم؟چقدر گامهایمان برای دخاطر سبزشان برخیزیده اند؟چقدر دستانمان برایشان کارساز بوده؟

شاید ناراحت شوید و بگویید چرا آدم کار خیرش را باز گو کند اما من نوشتم نه برای این دلیل های پوچ دنیوی که شنیده ایم و دیده ایم،که تنها برای خودمان و دلمان تا شاید داشته هامان را ارج نهیم شادی دلهایمان را روانه بالاترها کنیم و دریابیم کودکانی که همه چیز برایشان معنایی دیگر دارد و هر کلمه در فرهنگ لغتشان معنی خاصی میدهد که شاید ما نتوانیم از آن سر در آوریم..

ما نمیدانیم مادر برایشان یعنی چه و پدر به چه کسی میگویند....ما نمیدانیم که تولد برایشان یعنی چه و آنها از عید و نوروز تعطیلات چه میدانند؟ ما نمیدانیم که هفت سین فرهنگ لغت آنها چه معنی میدهد...و لبخند کجاها کاربرد دارد... و نمیدانیم که عطر دسپخت مادر چیست و کجا میفهمند بابا نان داد یعنی چه...

و نمیدانیم که آغوش را چه میبینند و محبت را با چه مدادی رنگ میزنند و نمیدانیم هر حادثه و اتفاق و هر ساعت و ثانیه ما برای آنهاچه رنگ و بویی دارد...

و نمیدانیم چندبار کفش و کیف دلخواهشان را خودشان انتخاب کردنده اند و چندبار هرچیزی را که خودشان دوست داشتند برداشتند... و نمیدانیم چقدر برایشان نوروز و عیدی گرفتن ان هم در این سن و سال و روزگار گذرانی های کودکی شیرین است...

نمیدانم بهانه هایشان را برای که میگیرند و نازهای کودکیشان را کجا میفروشند...

نمیدانم در دلهایشان چه میگذرد که کاش و کاش و کاش فقط سرسوزنی اش را میدانستم...

و نداسته هایی که اگر بنویسم دفترها تمام میشوند و قلمها از کار می افتند و اما رودخانه سخن همچنان جاریست....

همه اینها را نوشتم فقطو فقط و فقط به این دلیل که تشویقی باشم برای همه ی آنهایی که نرفته اند و ندیده اند...یکبار دیدن ضرری ندارد ...برویم برای دل خودمان و بازگردیم با دلی آکنده از محبتهای بی دریغشان...

برویم ببینیم بازگشتن برایمان سخت است یا نه...برویم و ساعاتی را با آنها باشیم تا صدای واقعی دلمان را بشنویم...تا یکی از زنگوله های زندگی را که گاه و بیگاه از دور و نزدیک صدا میکنند و ما غرق در همهمه های دیگریم از نزدیک ببینیم...

برویم شاید توانستیم از خودمان شروع کنیم و به دیگران منتقل کنیم تا این فرهنگ نهادینه شود...

بچه های خوب و محبوب بهزیستی نهاوند من و قطعا همه ی شهرهای دیگر نیاز به ترحم ندارند ومحبت را گدایی نمیکند آنها فقط در یک تعامل اجتماعی مثل همه ی آدمهای دیگر محبت را تبادل میکنند...بیایم و آنها را از خودمان دور نکنیم...بگذاریم صدایشان را بلند کنند و محکم باشند...کاری کنیم که خود و تواناییهایشان را باور کنند...سرهایشان را بالا بگیرند و فریاد غرور و انسانیت سر دهند..

دستهایمان را به دستهایشان و دلهایمان را به دلهایشان گره زنیم و یکی شویم و با همدیگر کشتی زندگی را از روزهای خوب و بد عبور دهیم...

بیایید آنها را تا دل خانه هایمان میهمان کنیم ....بگذاریم همه طعم شیرین زندگی با خانواده را بچشند...آستین هایمان را بالا بزنیم و برای اتفاق های خوب 91 طرح و نقشه ماندگار بریزیم...

بچه های بهزیستی را دریابیم و دریابیم و دریابیم....


http://s2.picofile.com/file/7344096769/IMG_0375.jpg

اینم عکس دسته جمعی من و شیما با بچه ها


دلم برای همه ی خوبی هایشان تنگ میشود ،شیطنتهای مهدی را قاب میکنم و به دیوار اتاقم می آویزم و لبخند شیرین عیسی را همیشه جلو دیدگانم نگاه میدارم و قلب پاک احمدرضا را هرگز از یاد نمیبرم و میدانیم که معصومیت واقعی فقط در چشمان محمد است... همه و همه شان را دوست دارم و شیرینی گفتار و رفتارشان سرزنده ام میدارد...

رفتن همیشه سخت بوده وغم انگیز چه کنیم دیگر هر آمدنی رفتنی دارد ماهم سه شنبه راهی دیار کردستانیم اما با کلی خاطرات خوب نوروز که تنها قوای سفر است سیزدهم فروردین امسال برایم خیلی شیرین و خاطره انگیز بود امیدوارم که به همه ی دوستان خوبم هم خوش گذشته باشد...


پی نوشت:عکس  سیب زمینی به دست پروفایل هم که از شاهکارهای ماندگار سیزده بدر امسال من بود به سفارش سمیرا جونم گذاشتم...

پی دوستانه نوشت:نسیبه و پرستو جاتون تو عکس جشن خالیه (پرستو که داشت عکس میگرفت و نسیبه هم که هنوز نیومده بود)

[ 91/01/14 ] [ 0:21 ] [ فائزه ] [ ]


سرگذشت کسی که هیچکس نبود


بسم الله الرحمن الرحیم



http://yasgraphic2009.persiangig.com/image/panahi%202.JPG



سرگذشت کسی که هیچکس نبود

حرمت نگه دار دلم ، گلم ،

کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند

پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن


دوستای خوبم داشتم این نوشته رو با صدای مرحوم حسین پناهی گوش میدادم واقعا دلم خواست بنویسمش...

امیدوارم شمام لذت ببرید...

پی نوشت:خوشحالم که اولین پست سال 91 متن به این قشنگی شد.

[ 91/01/07 ] [ 0:14 ] [ فائزه ] [ ]


بهار در بهار...

سلااام بر دوستان خوب و مهربان

بالاخره با کلی شب و روز کاری تونستم پروژه روز یکشنبه طرح 1 رو ببندم و خودمو  واسه سفر کنم...

راستشو بخوایید اصلا دیگه حوصله درس و دانشگاه رو نداشتم...دیگه بوی عید که میاد آدم دلش میخواد همه چیز رو بذاره و دوان دوان بره به سمت بهار...

بهار من امسال با یک سفر شیرین کلید میخورد...یک سفر که مدتهاست انتظارش را میکشیدم...مشهد رفتن را همیشه دوست داشتم و دارم اما اینکه بهارم را آنجا آغاز کنم حسی ست که تا بحال تجربه نکرده بودم .

برای لحظه های خوبه خوبه حرم رفتن ثانیه ها را میشمارم...



http://jelveh.charchoob.net/8/0/12b.jpg



شاید فرصت پیدا نشود که پست عیدانه برای خانه ام بنویسم و به خانه دوستانم سر بزنم و نوروز را تبریک بگوییم....این باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند که نوروز 91 را با یک سورپرایز کوچک برای برخی از دوستانم بنحوی بیاد ماندنی کنم(حالا تا یکی دو روز دیگه صداش درمیاد-سمیرا بانو و دوستان توجه ویژه داشته باشن!)




http://www.swix.ch/peyk/images/sofrehe_7sin_big.jpg


نوروز را پیشاپیش به همگی تبریک میگویم و امیدوارم سال 91 درحالی که در اوایل دهه 90 گام برمیدارم با خوبی و خوشی سپری شود و سالی توام با همه ی آرزوهای خوب باشد...

پیروز باشید...

[ 90/12/18 ] [ 23:20 ] [ فائزه ] [ ]


من و شهر فرنگ....


http://s1.picofile.com/file/6219591546/%D8%B4%D9%87%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF_1337.jpg




بنام خدا


بالاخره چیزی که میخواستم اتفاق افتاد... این چند روزه همش منتظر بودم که یکی از دوستان بیاد و بهم بگه پست جدید بنویس تا منم شروع کنم به نوشتن یک نامه پر از ناراحتی...

اینکه نامه بنویسم همیشه آسان بود اما اینکه از کجا شروع کنم همیشه سخت بود اما چند وقتی ست که آموخته ام مهم این است که شروع کنم حال از کجای دلم دیگر مهم نیست...

شب شروع میشود...خستگی هایم را به دستمالی میپیچم و آنها را در جیب لباسم پنهان میکنم ،یک گوشه آرام مینشینم و هندزفری را در گوشهایم میگذارم چند برنامه رادیو هفت ضبط شده را انتخاب میکنم و شروع میکنم به وب گردی ...

اول از همه در جیبهایم اندکی گشت و گذار میکنم شاید بتوانم کلید این انفرادی را پیدا کنم سرکی میکشم به این اتاقک پر از چیزهای جورواجور را اندکی بهم میریزم سرکی میکشم به خصوصی خانه اش ببینم چه کسی پاره کاغذی را از زیر درهای بسته برایم به یادگار فرستاده است و سپس در صندوقخانه دوستانم مینشینم و با یک شهرفرنگ دست پا شکسته خانه دوستانم را میبینم ...

اول از همه منزل به منزل میروم تا میرسم به خانه سمیرا بانو میرسم و میبینم که برای جدایی نادر از سیمین خوشحال است و خود را در شادی اسکارشان شریک دانسته من هم خوشحال میشوم نه از جدایی بلکه از پیروزی و رسیدن به یک نقطه خوب در کانون سینمایی کشورمان...

برمیگردم و از فرازی دیگر به قله های منزل آقا بزرگ میرسم و میبینم آنجاهنوز هم سردرگمی میتازد....نگاهی میکنم و دوباره برمیگردم از آنجا میروم به سایه سار نرگس بانو و هر چه میگذرد دلم بیشتر میگیرد چرا که ققنوس درد هنوز هم دارد بر آسمان این سایه سار بال میزند نگاهی به اطراف می اندازم و بازهم از شهر فرنگ می آیم بیرون...

با شوق و ذوق به سراغ آتشفشان شهرفرنگی میروم که شاید آنجا گرمای مذاب ها مرا از این سردی غم برهاند اما باز هم میرسم به حرفهای تنهایی که از تیتر قالبی یخ بر شراره های آتشفشان می اندازد و بیشتر که پیش میروم آنجا هم هوای حوصله ابریست...

بازمیگردم با خود میگویم انگار همه جا همه چیز همینطور است کاش دیگر نرم...کاش دیگر نبینم...کاش دیگر نخوانم...

ناخودآگاه یاد امپراطور بهار می افتم و با شوق پرمیکشم به آنسوی قصه ها تا به سرزمین امپراطور بهار برسم اما وقتی واژه متروک را میبینم بالهای کمی خسته میشوند و میخواهند فرود آیند ...همینکه بر سطرها مینشینم دلم آنقدر میگیرد که دیگر نای پرواز ندارم....

به زمت بازمیگردم کور سوی امیدی دارم به نویسنده نوجوان شاید او دیگر بهاری باشد میروم بالاخره خدایا شکرت ...اندکی همگام با طبیعت میشوم و حال و هوایم عوض میشود...اما باز هم برمیگردم ...

اندکی به دوستانه دیگرم فکر میکنم...آری این روزها آنها هم انگار خوب نیستند ...ندا که همه اش با برفهای جنوبی سروکله میزند و پرستوی مهاجر هم که میگوید من زیادی عمر نمیکنم...

زانوانم را بغل میکنم و به شهر فرنگم تکیه میزنم...به فکر فرو میروم آخر روزگار با دوستان من چه کرده است که هرجا میروم ابرهای سیاه قدرت تابش آفتاب را گرفته اند...

دلم برای شادی های دوستانه مان تنگ است...دلم برای روزهای خوب خوب خوب گذشته تنگ است.....

دلم درخشش آفتاب را میخواهد...ویتامین دی همه جا کم است...مبادا استخوانها بشکنند؟!

خورشیدها بدرخشید .....

خورشیدها بدرخشید...

خورشیدها بدرخشید....



یه شعر از شاملو امشب همش زیر لبم بود گفتم بذار اینجام باشه:



در آغاز خونین گرگ و میش

ديگر گونه‌ي مردي آنک،

که خاک را سبز مي خواست...

و عشق را شايسته ي زيباترين زنان

که اينش

به نظر

هديتي نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشايد.

چه مردي! چه مردي!

که مي گفت

قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشير عشق

در خون نشيند

و گلو را بايسته تر آن

که زيباترين نام ها را بگويد.

و شير آهنکوه مردي از اين گونه عاشق...

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه‌ي آشيل در نوشت.

رويينه تني که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهايي بود.

«آه، اسفنديار مغموم!

تو را آن به که چشم

فرو پوشيده باشي!»

«آيا نه

يکي نه

بسنده بود

که سر نوشت مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم

نه!

من از فرو رفتن

تن زدم.

صدايي بودم من

- شکلي ميان اشکال

و معنايي يافتم.

من بودم

و شدم،

نه زان گونه که غنچه اي

گلي...

يا ريشه اي

که جوانه اي...

يا يکي دانه

که جنگلي

راست... بدان گونه

که عامي مردي

شهيدي؛

تا آسمان بر او نماز برد.

من بينوا بندگکي سر به راه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بُزروِ طوع و خاکساري نبود...

مرا ديگرگونه خدايي مي بايست

شايسته آفرينه‌اي

که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند.

و خدايي

ديگرگونه

آفريدم».

دريغا شير آهنکوه مردا

که تو بودي،

و کوهوار...

پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار

مرده بودي.

اما نه خدا و نه شيطان!

سر نوشت تو را

بتي رقم زد

که ديگران

مي پرستيدند.

بتي که

ديگرانش

مي پرستيدند.



[ 90/12/09 ] [ 0:47 ] [ فائزه ] [ ]


اینم هانا عروسک من...




http://f22a22.persiangig.com/IMG_0085.JPG

 



خب یگانه جونم  اینم هانا دخمل کوچولوی منه...

آویزون شده بالای تخت مامانیش تو خوابگاه..

خیلی دوسش دارم ولی طفلک تنهاست دلشم همه جور بازی میخوادا منتها مامانیش که من باشم!(هر روز کلی کلاس دارم)



آدمها هرچقدر هم که بزرگ شوند بخشی از کودکی هایشان را در کوله ای کوچک با خود حمل میکنند هر کس چیزی را در آن پنهان میکند و به خودت قول میدهد که آن را برای همیشه با خود نگه دارد اما خیلی کم اتفاق می افتد که همه ی محتوای این کوله سالم به مقصد برسند گاهی دستخوش تغییرات میشوند و نیز گاهی به کوچکترهای دوست داشتنی هدیه داده میشوند...

همه ما قطعا چیزهایی داشته ایم که کوله بار خاطره مان را پر کنند اما در این میان گاهی بعضی چیزا ماندگار میشوند...

پست "میزگرد عروسکی" یگانه دوست داشتنی آدم را میبرد به روزگار چادر های کوچکی که نمیدانستیم چرا اما روی سرمان می انداختیم تا مثلا بزرگتر شویم!

به دورانی که دوست داشتیم مامان شویم و هر روز صبح دست بکار میشدیم و آشپزی میکردیم آن هم با یک عالمه ظرف و ظروف پلاستیکی رنگی و قشنگ..

دورانی که هنوز نمیدانستیم آدم بزرگ بون چقدر سخت است...

بزرگ شدیم دیگر


[ 90/12/03 ] [ 0:16 ] [ فائزه ] [ ]